pandoraa

Jesus
نویسنده : ensie peyafarin - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦
 

This is my very first poem in English (it's kind of childish). I know it's far from a real poem but I don't know what else to call it. It's written for Jesus whom I like a lot.

Jesus I know you felt black
When people didn't support your back
The earth wasn't violet sky
When people didn't do what you like
Your heart will be so red
When you're always in our head
But today I feel blue
Because I'm lonely without you
The world will be white
When you are here by my side
When do you come to rescue?
I'm tired of feeling blue


 
comment نظرات ()
 
بی تو= با تو
نویسنده : ensie peyafarin - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦
 
گول خنده ها را نخور، زیر پایت همیشه خالی است. هر قدر زودتر این را بفهمی،زودتر خواهی شکست
زندگی د یگران جریان دارد، چه بی تو،چه با تو. و این راز موفقیت آنهاست
 
comment نظرات ()
 
دختر كبريت فروش
نویسنده : ensie peyafarin - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٦
 

به اندازه تمام زمستان هاي دنيا سردم است. پر حرارت ترين شعله ها نيز نمي توانند گرمم كنند. آنچه مي خواستم شعله اي كوچك در درونم بود. افسوس كه خاموش شد، و من ديگر كيريتي براي روشن كردنش ندارم. مثل دختر كبريت فروش كه تمامي روياهايش را به آتش كشيد و مرد.


 
comment نظرات ()
 
دنياي خاكستري
نویسنده : ensie peyafarin - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦
 

من خاكستري، تو خاكستري، پدر خاكستري، كار خاكستري، خيابان ها و مردم خاكستري، شهر خاكستري... چرا هرگز نديدي اين همه رنگ را؟ چرا متنفر بودي از سياهي اي كه وجود ندارد؟ چرا رفتي به دنبال سفيدي اي كه هرگز نبود و نيست. بيا، برگرد، بمان، به خاطر عشق كه خاكستري است.


 
comment نظرات ()
 
دفتر مشق
نویسنده : ensie peyafarin - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦
 

امروز دفتر دلتنگي هايم را ورق زدم. ديگر به انتها رسيده و من براي مشق هاي دلتنگي ام به دفتري نياز نخواهم داشت.  اما دفتري تازه بر ميدارم؛ اين بار براي تمرين دوست داشتن...


 
comment نظرات ()
 
«Dedicated to «Mong
نویسنده : ensie peyafarin - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦
 

بيمي در دل دارم و هراسي شگرف بر دالان هاي مغزم حكم مي راند و چشمانم نگاهي دارند به ديروزها. من اما قدم هايي استوار دارم رو به فرداها.


 
comment نظرات ()
 
خفقان
نویسنده : ensie peyafarin - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦
 

خفقان. جایی برای نفس کشیدن نیست. جایی برای فکر کردن نیست. ملغمه ای درست شده از افکار درون مغزم. و زمانی برای حلاجی شان نیست؛ اینجا، آنجا، این مرد، آن زن، همه دستی در کاسه سرم فرو می کنند و هم می زنند. و کلاف کاموای مرا به هر نقشی که می خواهند می بافند. اما زندگی ام چیزی نیست جز گره ای در گره ای دیگر...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : ensie peyafarin - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦
 

حرف مي زنند و حرف مي زنند و حرف مي زنند. به خيال شان من مي شنوم. اما نه، فقط لبخند مي زنم، از روي بي حواسي. ذهنم اما جاي ديگري ست. ذهنم را جا گذاشته ام، آنجا كه مي بايست خودم باشم، جايي كه قلبم تپيدن را دوست مي داشت. جايي كه سكوت هست، درخت هست و آب. جايي كه آشنايي نيست، هيچ كس، همه دورند، خيلي دور، و وقتي كه دورند چقدر دوست داشتني هستند. جايي كه من مسئولم، مسئول خودم، فكرم، حرف هايم ، قدم هايم و ... اما ديگر آنجا نيستم، اينجا نشسته ام با همه آشنايان و غريبه ها، نزديك تر از هميشه در اطرافم. اما ذهنم آنجا جا مانده، روي تپه پر از ابر، در عمق دريا ميان ماهيان رنگارنگ، روي شن هاي سفيد داغ... و در آن اتاق كوچك ساكت كه پروانه اي خسته، آرامشش را زير طاق پنجره اش مي جويد.


 
comment نظرات ()
 
فرياد
نویسنده : ensie peyafarin - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦
 

اين طوري فكر مي كرد: فلسفه زندگي اش با همه فرق داره. مي خواست متفاوت باشه. نه براي خودنمايي؛ تفاوتي كه باعث بشه بيشتر تو لاك خودش فرو بره. فكر مي كرد: اين همه هياهو چرا؟ اين همه تلاش و خودكشي چرا؟ اين همه حرص چرا؟ مي خواي كجاي دنيا رو بگيري؟

فكر مي كرد دنياي كوچيكي كه براي خودش ساخته براش بسه! فكر مي كرد مي تونه با يه لبخند گنده تو قلبش از كنار هياهوي دنيا بگذره... فكر مي كرد...

اما نه، همه اين سروصداها از اول بوده و تا آخر دنيا هم خواهد بود. و او وقتي به خودش اومد كه ديد اونقدر قوي نيست كه بتونه لبخند بزنه، نمي تونه لبخند بزنه، مخصوصا وقتي كه بقيه سهم شون رو از زندگي تو مشت شون گرفتن و با صداي بلند قهقهه زدند، نه، او حتي نمي تونست يه لبخند بي صدا بزنه.

بعد دلش خواست فرياد بزنه، فريادي بلند، بلكه همه دنيا صداشو بشنوه. اما فرياد هم در گلويش خشكيد وقتي كه فهميد جايي براش در شادي دنيا نيست مگر همون دنياي كوچيك يك نفره خودش...


 
comment نظرات ()
 
ّّدر ايستگاه مترو
نویسنده : ensie peyafarin - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
 
لازم نيست دنيا ديده باشد
همين كه تو را خواب ببيند
دنيايي را ديده است
از ميليون ها سنگ همرنگ
كه در بستر رودخانه بر هم مي غلتند
فقط سنگي كه نگاه ما بر آن مي افتد
زيبا مي شود
تلفن را بردار
شماره اش را بگير
و ماموريت كشف خود را
در شلوغ ترين ايستگاه شهر
به او واگذار كن
از هزاران زني كه فردا
پياده مي شوند از قطار
يكي زيبا
و مابقي مسافرند
                                      عباس صفاري

 
comment نظرات ()